المحقق السبزواري

680

روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )

خيزران بشارت داد . گفت : « برگرد و به استقصا سؤال كن . » ابو عيسى « 1 » گفت : « آنچه گفتم حقّ است و واقع است ، و ليكن مرا بر تو حق البشاره هست . » گفت : « چه چيز مىخواهى ؟ » ابو قريش گفت : « كاسه‌اى فالوذج و خلعتى . » جاريه گفت : اگر اين حقّ باشد ، تو خير دنيا و نعيم آن به جانب خود كشانيدى . » چون چهل روز بر اين گذشت ، خيزران احساس تحمّل نمود ؛ بدره‌اى زر جهت ابو قريش فرستاد و اين امر را به خليفه اظهار ننمود . مدّتى گذشت ، موسى ، برادر هارون الرّشيد ، متولّد شد . در آن وقت ، مهدى را خبر كرد و گفت : « طبيبى كه بر در دار الخلافه مىنشيند ، نه ماه است كه چنين خبر داده . » و اين خبر به جرجيس بن جبرئيل كه طبيب خليفه بود رسيد ، تكذيب اين امر نمود . و خيزران غضبناك شد و امر نمود كه در پيش او صد خوان فالوذج بگيرند و با صد جامه جهت ابو عيسى بفرستند و اسبى با يراق به او دهند . و چون اندك زمانى گذشت ، به هارون الرّشيد حامله شد . جرجيس به مهدى خليفه گفت : « شما خود تجربهء آن طبيب بكنيد . » خليفه فرمود كه قارورهء خيزران را نزد ابو قريش برند . چون ابو قريش قاروره را بديد ، گفت : « اين قارورهء مادر موسى است و او آبستن به پسرى ديگر شده است . » [ 175 آ ] اين خبر را به مهدى آوردند و تاريخ ضبط كردند . چون ايّامى گذشت ، هارون الرّشيد متولّد شد . مهدى فرستاد و ابو قريش را حاضر ساخت و پيش خود برپاداشت و خلعتها و بدره‌هاى زر سرخ و سفيد بر او مىانداخت تا از سرش گذشت و او را ابو قريش لقب داد و به جرجيس گفت : « اين چيزى بود كه من خود تجربه كردم . » و ابو قريش را در مرتبه از جرجيس درگذرانيد . و اين حكايت بسيار غريب است ، ليكن صاحب كتاب عيون الانباء كه فاضل و معتبر بوده ايراد نموده ، لهذا ايراد نمود . حكايت آورده‌اند كه ثابت بن قرّه ، كه از مشاهير حكما و اطبّاست ، روزى متوجّه دار الخلافه

--> ( 1 ) . ابو عيسى همان ابو قريش است .